لانتوری

بیچاره گمان می کرد آدم ِ مهمی شده است

لانتوری

بیچاره گمان می کرد آدم ِ مهمی شده است

خاطرات شخصی را لطفا کپی نکنید
...
نظرات بدون تایید نمایش داده میشوند
...
کسی را دنبال نمی کنم
و اگر دنبال کنم بصورت خاموش
...
لانتوری شخصی است
که ادعا میکند همه چیز رامیداند و میفهمد
اما دریغ که در اشتباه است
...

از اینکه وبلاگم را یکبار حذف کردم پشیمان نیستم
...

نمیدونم نوع حرف زدنم چه جوریه که همه فکر میکنن مجردم
اما متاهلم

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۴ فروردين ۹۶، ۰۹:۳۴ - دریا _ گاه نوشته های من
    خوش بگذره

پیرو پست قبلی و قبل ترش


پا میشی کجا میری ؟؟   وبلاگ واران

حالا چی نوشته ؟؟؟

رفته خونه خاله اش اونا هم در را باز نکردن و یه کاغذ از پنجره انداختن جلوش

که توش نوشته ما نیستیم ... رفتیم مسافرت

بعدش میاد و پست میذاره که خاله برام آژانس گرفته که برم پیشش

پول آژانس را هم که نداده و میگه راننده گفته امروز صلواتی است



پا میشی میری وبلاگ کی ؟؟؟   وبلاگ حوا

اول با خودت میگی چرا حوا ؟

احتمالا صحبت سر ِ سیب و گندم و آدم و ایناست

بعد میری میبینی یه کتاب گذاشته جلوش و از روش مینویسه

حالا چی نوشته ؟

توی کتاب نوشته : سیب از درخت افتاد و زمین عاشق شد

ایشون میگه : پرتقال افتاد و زمین عاشق شد

ما هم که اصلا نفهمیدیم


پا میشی میری کجا ؟؟

در ادامه خواهید خواند


پ . ن : "امروز ... سومین به روز رسانی"

لا نتوری

پیرو پست قبلی ...

میری کدوم وبلاگ ؟؟؟   وبلاگ گندم

اصلا من نمیدونم این دختر چرا اینقدر ضعف داره

هر کی چالش راه مینداره بدو بدو میره و اصرار و التماس که تو رو خدا منم شرکت کنم

اینقدر سماجت میکنه تا بهش بگن باشه تو هم بیا

بعدش میره توی وبلاگش پست چی میذاره ؟؟

ای مردم همه بدانید اینا ازم درخواست کردن بیا چالش و اصلا تو نباشی

چالش ِ ما سوراخ میشه

یه خط در میون هم که افتخار میکنه ابجیش زده دودش کرده

یکی به من بگه این افتخار داره آیا که یه بچه دبستانی بیاد و هر روز ضایعت کنه ؟؟؟

نه واقعا این افتخار داره ؟؟؟

بدتر همه اعتماد بنفسش هست

آقااا یکی به این بگه اگر خانوادت بهت گفتن خوش صدایی

چون خانوادت هستن و دوستت دارن و خواستن واقعیات را پنهان کنن


فقط شونصد نفر بهش گفتن چقدر بدیم دیگه نخونی ؟

دیگه کامنت صوتی نذاری ؟؟

باز میبینی اخر هر ماه اگر قراره بیا و بگه سلام حتما باید یه پست صوتی میذاره


داغون و خسته میری کجا ؟؟؟   وبلاگ خانم ِ پرستار

وارد وبلاگش که میشی حس میکنی رفتی توی گاوصندوق

کلا همه رمز دار

باخودت میگی آیا چه مطلب علمی مهمی نوشته که رمز داره

بازش که میکنی میبینی چی نوشته ؟؟؟

یه بیمار با همراهش آمد  یهو همراهش از دنیا رفت

چرا ؟؟؟؟

چون اشتباهی به همراه ِ بیمار آمپول زدیم..

خب خسته نباشی

یه ربع بعدش پست میذاره که بیمار هم مرد

ای بابا اون دیگه چرا ؟؟؟

خب زشت بود همراه بمیره و بیمار زنده بمونه

روز بعد پست میذاره یه نفر امد اجساد را تحویل بگیره

به اونم یه آمپول زدیم   ......  امروز که نه اما تا فردا اونم  از دنیا میره

خسته نباشی


پا میشی میری یه وبلاگ دیگه

کجا ؟؟؟؟  در ادامه خواهید خواند


پ . ن : "امروز ... دومین به روز رسانی"

لا نتوری
آقاااا بنظرم بیان باید یه تعدادی وبلاگ را کلا حذف کنه تا آبروش در خطر نیفتاده

صبح اول صبح میای وبلاگ بخونی
پا میشی میری کجا ؟؟؟               وبلاگ دچار

حالا چی نوشته ؟؟
رفته مثلا از توی کتاب گورباچف قسمت نامه های عاشقانه به همسرم
یه متن را کپی کرده بعد زیرش نوشته نظر دکترشریعتی درباره مصدق ...
جالب اینه بعضی ها هم میرن و تائیدش میکنن
یه عده هم کلا میرن زیر تمام پست هاش از شهید مطهری مینویسن
که چقدر با شهید باهنر رفته بود کوه...

بعد پا میشی میری وبلاگ کی ؟؟/     وبلاگ اسی
اصلا من موندم چرا این وبلاگ زده ؟؟؟
میبینی طرف رفته جبهه و توی یه عملیات دستش قطع شده
بعدش طرف راعمل جراحی میکنن و دو ماه بعدش باز میره جبهه برای جنگ
بعدش این خانم یه خار رفته توی دستش
پست میذاره که ای مردم برام دعا کنید شهید نشم که دستم عفونت کرده
سه ماه بعدش پست میذاره که خار ِ کاکتوس را دکتر مغز و اعصاب برام پیداش کرد
شش ماه بعدش پست میذاره که اون دکتر ِ اطفال بوده و نتونسته درست تشخیص بده
دوباره نه ماه پست میذاره باید برم آلمان که بزرگترین متخصص ارتوپد ناخن منو ببینه
آخرش چی میشه ؟؟؟
یه پست میذار و با افتخار میگه یه دونه کیک میخاستم بپزم اما سوخت
چرا ؟؟؟ چون ناخنم توی المان زیر نظر پزشک هست هنوز
جالب هم اینجاست کلا اینقدری مردم دنیا اینو میشناسن
بیل گیتس را نمیشناسن
اصلا تمام رئیس جمهور های دنیا هر صبح بهش سلام میکنن


پا میشی میری کجا ؟؟؟  یه وبلاگ دیگه
وبلاگ کی ؟؟؟   در پست بعد همراه ما باشید
شاید نفر بعدی شمایی :))))


لا نتوری

یه دوستی ما داشتیم خدا رحمتش کنه از دنیا رفت

رفته بودم بیمارستان عیادتش

نمی دونستم کدوم  اتاقه

از یه دکتر پرسیدم و اونم انگار بهش فحش دادی

قاطی کرد که مگه من نگهبانم و از این حرفا

من دکتر فلان فلان هستم

Oـــo


منم عصبانی شدم و گفتم مرتیکه ی بوووق

دکتری خب باش مرتیکه ی بازم بوووووق

^ــــ^


رفتم و یه دور زدم ونگهبان و آدرس و خلااااااصه

امدم وارد اتاق شدم دیدم به به :)) *ـــ*

آقای دکتر بالای سر بیمار ما است Oــــ@

همون دکتر :))))


دکتر : بیمار شماست ؟؟

من : این غلط کرده... اصلا بزن خفه اش کن


اطرافیان Oــــo


پ . ن : "امروز ... دومین به روز رسانی"




لا نتوری

سوم راهنمایی یه معلم داشتم

وقتی میپرسید حتما باید بیست میشدی

مثلا اگر میشدی 15  باید پنج تا خط کش میزد روی دستت که برسه به بیست

...

یه روز آمد سر کلاس و منم هنوز نرسیده گفتم اقا بپرس که امروز روز ِ منه

حالا عدل همون روز هم به جای خط کش یه کابل آورده بود


چند نفر را صدا زد که بیان بیرون و ازشون بپرسه

اسم من نبود

بلند شدم و گفتم من چی ؟؟؟

گفت تو نه

گیر دادم که باید بپرسی

Oـــo


چشم تون روز بد نبینه

شدم نه "9"


یازده تا کابل خوردم

Oــــ@


دیگه تا آخر سال ازم درس نپرسید :)))

^ـــ^


پ . ن : "ممنونم از دوستانی که احوالم را پرسیدن توی این چند روز"

لا نتوری

من : چرا با آب داغ وضو میگیری ؟؟

مهدی : دارم خودمو برای جهنم آماده میکنم "با خنده"


مهدی : تو چرا با آب سرد وضو میگیری ؟

من : که خدا بببینه برای جهنم آمادگی ندارم "با خنده"


پ . ن : "خیلی ها توی دوران سربازی نماز خوان شدن"

لا نتوری

سرت توی کامپیوتر باشه یهو یه صدای با عشوه بگه سلام اقا

سرت را بلند کنی و ببینی یه دختر با پوشش بووووق

کمی آرایش کرده اما زیبا داره نگات میکنه

Oـــo

من : سلام .. بفرما

دختره : این نزدیکی آژانس داره ؟


من : بله ...برو بالاتر به سمت "پرید وسط حرفم"

دختره : من خیلی دیرم شده .. میشه خودتون منو برسونی ؟؟


من : oـــ@  خاک تو سرم ... شما خوشگلی و منم که بی ظرفیت ....

بذار زنگ بزنم آژانس بیاد


دختره : منتظر ........... و آژانس آمد و رفتن



لا نتوری

دیشب یه فیلم کره ای گذاشت تلویزیون

مال زمان جنگ کره و بعدش هم ویتنام و اینا ....


پسر ِ کره ای رفته بود آلمان توی یه معدن کار کنه که پول بفرسته برای خانواده اش در کره

که بدبخت و فقیر بودن

بعد از دوسال کار کردن توی آلمان ...

یه روز چشمش میخوره به یه دختر کره ای که اونجا داشت پرستاری میخوند

بااین دختره دوست میشه

نکته "الان اگر ایرانی بود توی دوسال با شونصد تا دختر آلمانی دوست شده بود

همه را هم تست کرده بود و بعدش هم می آمد ایران کلاس میذاشت که چی ؟؟

 که دلتون بسوزه من دوست دختر خارجی داشتم..."


مدتی با دختر کره ای دوست بود و بعدشم تاریخ ویزای پسره تموم میشه و بر میگرده کره

چند ماه بعد دختر خانم میاد کره و میره پیش پسره و خیلی عصبانی و ناراحت

که چی ؟؟

به پسره میگه قولی که دادی یادت رفته ؟؟

پسره فکر میکنه میبینه ای داد بیداد دیدی چی شد ؟

من بهش قول دادم اگر بیایی کره باهات ازدواج میکنم و تا آخر عمر کنارت می مانم


اینا با هم ازدواج میکنن و بچه و نوه و نتیجه و کلا پیر میشن و باز در کنار هم هستن

نکته "الان اگر ایرانی بود چی ؟

اولا اصلا پسره بهش ادرس نمیداد که دختره پیداش کنه

دوما دختره عمرا نمیرفت به پسره چنین چیزی بگه و احتمالا همون آلمان با یه پسر آلمانی رفیق میشد

سوما اصلا دختره هم می آمد و میگفت... بنظرتون پسره چکار میکرد ؟؟؟

میگفت مامان و بابام راضی نیستن ... شرمنده بر گرد خونه تون"


دقیقا کاری که این روزها توی سینمای ایران داره اتفاق میفته ...


نتیجه گیری : هوا اینجا ابری است اونجا چطور ؟؟؟


لا نتوری

این روزا دلم برای یکی تنگ شده

اما به خودم قول دادم سراغش را نگیرم


ای کاش که باران و مه و ابر به همراه  فلک
با صورت بروند توی مشتش و بگن کجایی رولک
Oـــo


پ . ن : "امروز ... دومین به روز رسانی"
لا نتوری

احتمالا برای همه این اتفاق افتاده که مثلا یه دوست یا رفیق

همکلاسی و شاید کسی از اقوام و اشنایان که خیلی دوست داری باهاش باشی

فرض کن آمده خونه ی شما ...

شما چکار میکنی ؟؟

شیرینی و چای و میوه را دیر به دیر میاری

حالا اون هی میگه من میخام برم

شما میگی کمی صبر کن میخام میوه بیارم

یا به بهانه ای بیشتر نگهش میداری...


اینکه گاهی هر چی دعا میکنی و مستجاب نمیشه

واسه همینه

خدا میدونه مستجاب بشه شما میــــــــــــــــــری تا کی ؟؟؟ تاوقتی دوباره کارت گیر کنه

چون دوستت داره و میخاد بیشتر باهاش حرف بزنی

هی دعا میکنی و میگی زود باش میخام برم و خدا میگه کمی بیشتر پیشم بمون



خوبه عادت کنیم همیشه خدا را صدا بزنیم و باهاش حرف بزنیم و درد دل کنیم

گاهی مثلا دو رکعت نماز بخونیم و بگیم خدا به نیت اینکه دلم برات تنگ شده میخونم

و هیچ حاجتی ندارم ....

اگر وقتی هم به مشکل خوردیم خداوند زودتر دعاهامون را مستجاب میکنه

چون میدونه شما هستی و نمیری ....


پ . ن : "شعر الان فی البدهه"


چقدر روزای محبوبم به این دلشوره ها پیوست

اگر چه دم به دم گفتم خدایی در کنارم هست


چه روزایی که دلتنگی نشست و هم صدایم بود

غم و غصه دم ِ گوشم دما دم این سخن فرمود


تو تنهایی و تنهایی همیشه قسمتت میشه

چقدر این ناامیدی ها منو سوزونده از ریشه


ولی حسی بهم میگفت خدا میبینتت جونم

شکسته قلب ِ من اما خدا میگفت که میدونم


خدا میبینه دردامو  خدا میدونه حرفامو

اگر چه غرق عصیانم ولی میبخشه این خامو


دلم دلگیر و دلتنگه نگو قلب من از سنگه

خدا را شاهد این روزا داره با غصه میجنگه


همه امیدِ این روزا همینه که خدا هم هست

نگاهم میکنه گاهی و میگیره به روی دست


لا نتوری