لانتوری

بیچاره گمان می کرد آدم مهمی شده است

لانتوری

بیچاره گمان می کرد آدم مهمی شده است

خاطرات شخصی آیا کپی برداری داره ؟؟؟
...


طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین نظرات

۸ مطلب با موضوع «خاطرات مخاطبان» ثبت شده است

این خاطره ی زیبا را واران خانم ارسال کردن

ازشون ممنونم

البته جاداره بگم چقدر ایشون تذکر دادن که سانسور نشه خاطره شون

:))

.....


8سال پیش همراه با خواهرزاده دومیم که کاملا آدم جدیه و خواهر دومم برای اولین بار  رفتیم منیره تهران که مثلا برم کفش اسپرت بخرم:)

از این مغازه به اون مغازه  بعد از کلی گشتن رسیدم   به یه مغازه که یک کفش دیدیم که خیلی خوب بود و مناسب پای من ...

خواهرم و خواهرزاده ام پسندیدن ...

به فروشنده گفتیم شماره ی پامو بده که بپوشم ...

تا اون رفت طبقه بالا و کفش بیاره من تازه یادم افتاد قیمت کفش رو نپرسیدم :|

به خواهرم اشاره کردم که از فروشنده بپرسه که کفشِ چقدره ؟؟

خواهرم : آقا قیمتش چقدره؟

فروشنده : با کفش بدست اومد و گفت 350هزار تومان!!

بمحض شنیدنش خیلی ناخودآگاه  یعنی هنوز ننشسته بودم رو صندلی که دقیقا عین اسپند رو آتیش از جام بلند شدم و گفتم نمیخوام مرسی :|:دی

خواهرم :||

فروشنده :///

خواهرزاده ام : :// نوچ نوچ (دیدم رفت که رفت ...)

من با شما نیستم دیگه نمیام تو !!!

همین جا ، بیرون مغازه ام جام خوبه!

 خودت برو بخر :||خاله آبرومون رو بردی !!

حداقل خاله کفشو میپوشیدی !!!!!! بعد میگفتی به پام نمیاد اندازه ام نیست!!!!!!!!!!! :||

نه اینکه اینجوری عین اسپند رو آتش بلند شی!!! ://

ولی تا خونه کلی خندیدیم بخاطر این سوتیم :دی



هنوز که هنوزه خواهرزاده ام به زور باهام میاد خرید کفش :|:دی

لا نتوری

این خاطره را بهار خانم برام ارسال کردن که ازشون ممنونم

عزیز ِ من ادب را رعایت نکردی.... بیا حالا درستش کن :)

...

تو راه مشهد بودیم..
تصمیم براین شد شب رو توی یکی از اتاقهای امام زاده یحیی روستای نمیدونم چی چی بگذرونیم:|
پدر ومادر وبرادر ها تو ماشین بودم..منم کلیدو گرفتم ومثل جت پریدم تو اتاق و اول از همه روسری رو کندم وانداختم وسط اتاق

بعدم نشستم رو صندلی چرخداری که وسط اتاق بود وهی چرخیدم...هی چرخیدم:|
مامانم اومد تو...زبونشو گاز گرفت گفت: زشته ..دختره دراز خرس گنده:))

اینجا دوربین مخفی داره:|
سیخ شدم سرجام ونگاه کردم به بالاسرم...واقعا دوربین مخفی داشت تو اتاقه://
بعد مامانم یهو گفت: عه!! من الکی یه چیزی گفتم... ببینم نکنه روشن باشه؟

بعد از یه بررسی مختصر از دوربین اعلام کردم: نه بابا! خاموووووشه:)))

بعدم که خانواده رفتن امامزاده برای نماز...

منم در کمال اسایش نشستم رو صندلی وچرخ خوردم..

نمیدونم چرا ولی هی برای دوربین شکلک در می آوردم..

تازه مورد داشتیم برادر با توپ میزد به دوربین ومیخندید!!
خلاصه بگذریم از اینکه شئونات اسلامی رو که اصلا رعایت نکردیم:|||

فحش هایی بس رکیک از دهانمان خارج گردید:))
بعد شب که پدر از امام زاده برگشت گفت: این دوربینه روشنه ها!! حواستون باشه:////
من:|||||
داداشم:|||
اون داداشم:////
مامانم*_____*

 حالا جالب اینجاست مسئول چک دوربین یه پسره بیست ودو-سه ساله بود...

وقتی هم تو امامزاده دیدمش هی به حالت تاسف برای من وداداشام سر تکون میداد:|
^_____^


پ . ن :  " امروز .سومین به روز رسانی "

لا نتوری

این خاطره را واران خانم عزیز فرستادن

ازشون ممنونم

..

سالها قبل وقتی خواهرزاده ام که ابتدایی بود ...
یه بار زنگ زدم خونشون و گفتم ببین عزیزم
 به مادربزرگ بگو که عمه مایه (خانم مایه بهش میگفتیم عمه ) زنگ زده و کارش داشته
به مادربزرگ بگو که بهش زنگ بزنه...
خواهرزاده ام گفت باشه

مادرم رفته بود تهران آب و هوای عوض کنه :)
چند ساعت بعد خواهرزاده ام میاد به مادرم بگه که چه کسی باهاش کار داشته ؟
میگه خاله زنگ زد و گفته بهتون بگم که : عمه عمه جامد نه نه ! عمه عمه یادم رفته خدا :|
عمه عمه گاز گاز :| نه نه ! خدایا کی بود ؟:((
چرا یادم نیست !!؟

یک ربع بعدش داد میزنه آها آها یادممممم اومد
وقتی جامد نباشه گاز هم نباشه پس مایع است :دی
0ــــــــــــ0
:)

عمه مایع زنگ زده گفته که بهش زنگ بزنی  "" عمه مایع *ـــــــــ^ ""

و واقعا خیال کرده بود  مایع است نه خانمی به اسم مایه :)



لا نتوری

این خاطره را پرتقال دیوانه برام فرستادن که ازشون ممنونم



من عموم راننده آژانسه

بعد اون موقع که خبر نابودی زمین پیچیده بود (21 دسامبر 2012)
یه بار مسافرش یه فرد بیست و خرده ای ساله بوده
بعد داشته با گوشیش با دوستش حرف میزده
عمو منم چون بلند حرف میزده مسافره میشنیده خب
بعد میگفته وای فلانی من انقدر کنسرو خریدم و انقدر ذغال خریدم و انقدر فلان خریدم و ...
خلاصه مثه اینکه آذوقه فراوانی جمع کرده بوده
بعد عموم بهش گفته قراره نابود شیما
قرار نیست جنگ بشه که اینقدر چیز خریدی
طرف هم کلی فلسفی بازی درآورده که مثلا عمومو قانع کنه
روز بعد تاریخی که قرار بوده زمین نابود بشه همون فرد باز زنگ میزنه آژانس و از قضاااا باز عموم میره دنبالش
همین که سوار میشه عموم میخنده میگه اِی بابا
دنیا هم که نابود نشد
حالا با اون انبار ذخیره چه میکنید؟
هیچی دیگه احتمالا طرف اون لحظه دلش میخواسته صاعقه بزنه بهش و از هستی محو بشه :دی
اما در کمال تعجب میگه خب خدا رو شکر که نابود نشد
شما چیزی نیاز ندارین بفروشم بهتون؟:|
لا نتوری

این خاطره ی زیبا را آقای علی اسفندیاری تعریف کردن

که الحق و انصاف خیلی زیبا به قلم آورده اند

مدیونی اگر تا آخر نخونی....

مدیونم اگر تا آخر نخوندی و خنده ات نگرفت...

من که کلی بابتش خندیدم

.....


‍ ‏ما کلاس اول دبستان بودیم.‌
‏‎این اخویمان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند،بخاطر میآوریم که درآن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.‎درهمه جا و در همه کار با هم بودیم .

‏‎عینهودو تاشریک.
یک روزدونفری باهم رفتیم،نان بخریم. 
‏‎نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود،
البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع، دو نرخی و یا چند نرخی باشد بلکه ما یادمان نیست...

‏‎خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که به یکباره اخوی هیجان زده گفتند:

‏‎«پول،پول!».گفتیم:«کو،کجاست،کو پول؟!»

‏‎یک دو قرانی روی زمین توی خاک ها افتاده بود.
‏‎آن زمان مثل حالا نبود که تا توی دهن خلق الله را هم آسفالت کنند! 
به سلامتی شما ،خیابان ها و کوچه های اطراف خانه ی ما، همه خاکی بود.

‏‎خلاصه!اخوی دو زاری را برداشتند.نان راخریدیم و به خانه برگشتیم. مرحومه مادر در زیرزمین مشغول طبخ غذا بودند.اخوی خوش خیال ما،نان راروی میز گذاشت و گفت:«اینم پیدا کردیم»

‏‎و دو قرانی را به مادر نشان داد.مرحومه مادر پرسیدند: ‎«از کجا؟!» اخوی گفت:«توی خیابون، روی زمین افتاده بود.صاحب نداشت.

‏‎مادر گفتند:«مگر پول، بی صاحب میشه؟!
‏‎ پول، روی زمین افتاده بود،تو هم برداشتیش؟!»
‏‎ اخوی گفت:«بله برداشتم.» مادر گفتند:‎«با کدوم دستت پول رو برداشتی؟!»

‏‎ اخوی از همه جا بی خبر گفت:«با این دست!». آقا!
‏‎این دست داداش ما که بالا آمد -خدا بیامرزد رفتگان شما رااین مرحومه مادرمان مثل اینکه دزد گرفته باشند،جوری این مچ دست اخوی را در دست گرفتند گویی دزدی ،درچنگ یک عدالتی گرفتار آمده که اصلا" عدالتش اهل پارتی بازی 
‏‎وسفارش وحق حساب نیست

‏‎ازترس مجازات و سوز کیفر یک ،‎رعشه ای به تن مااخوان افتاد،کانه هر دو به بیماری پارکینسون مادرزادی مبتلا هستیم.

‏‎مرحومه مادراین اخوی نگون بخت ما راهمینطور که به سمت چراغ گاز می بردند،فرمایش می کردند:‎«الان یک قاشق داغ می کنم، پشت دستت میذارم تا یادت بمونه پولی که مال تو نیست، بهش دست نزنی»

‏‎عزم مرحومه مادر برای مبارزه باهرگونه فساد اقتصادی ‎(اعم از دانه ریز و یا دانه درشت آن) یک جزمی داشت،بیا و ببین!
چشم تان روز بد نبیند،

‏‎مادرشعله چراغ گازرا که روشن کردند،این اخوی ما زد زیر گریه.مثل ابر بهار اشک میریخت.

‏‎از همان فاصله چندمتری ما هم سوزش آن داغ را زیرپوست مان حس کردیم و زدیم زیر گریه.محشر کبری بپا شده بود.

‏‎ با کم و زیادش حداقل پنجاه دفعه این اخوی ما هی گفت:‎«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!»
‏‎ بالاخره دل مادر به رحم آمدو گفتند:
‏‎«این دفعه اول و آخرت بود؟!»

‏‎اخوی هم به جمیع کائنات در عالم هستی،
‏‎ قسم یادکردکه دفعه اول و آخرش باشد.
‏‎ مادر دست اخوی را که رها کردند.

‏‎نگاه پر جذبه مادربه ما دوخته شد. 
قلب مان آمد توی دهنمان.فهمیدیم که بعنوان مشارکت یا معاونت در برداشتن دو زاری مردم، متهم ردیف دوم پرونده هستیم.

‏‎در کسری از ثانیه تجزیه تحلیل کردیم که باید به یک جایی پناه برد.آن موقع امکانات نبود و ما نمی توانستیم به کاناداپناهنده شویم ،پس هیچ جا بهتر از گوشه حیاط به ذهن مان نرسید.

‏‎مثل تیری که ازچله‌کمان رها شده باشد، پله‌های زیرزمین را دو تا یکی کردیم.رفتیم داخل حیاط و -گلاب به رویتان به مستراح گوشه‌حیاط پناهنده شدیم. درراهم از داخل بروی‌خودمان قفل کردیم.

‏‎‌صدای هر تپش قلب مان را دو بار می شنیدیم که صدای دومش مربوط به پژواک صدای قلب مان از دیوارهای مستراح بود.‌مادر به پشت درب اقامتگاه ما رسیدند و گفتند:‌

‏‎«بیا بیرون!» ولی ما فقط عاجزانه التماس می کردیم:‎«غلط کردم مادر! مادر غلط کردم!».مرحومه مادر دریافتند با توجه به محل پناهندگی مااین «غلط کردم!»

‏‎خیلی فراتر از یک «غلط کردم» معمولی است و حواشی زیادی بر آن مرتبط است! 
بالاخره با کلی عجز و لابه، مادر امان دادند.

‏‎اکنون ما از یک حبس خود خواسته مستراحی و یک کیفر داغ،رهایی جسته بودیم. 
ندایی از درون به ما نهیب زد که:«استثنائا" همین یک بار جستی ملخک!».

‏‎از آن زمان تا امروز بیش از چهل‌وچهار سال می گذرد.
‏‎‌شما الان کل بودجه جاری و عمرانی ایالات متحده آمریکا را بسپاربه این اخوی ما.
دور از جان ، اگر از گرسنگی بمیرد به پول دشمنش هم دست نمی زند.

لا نتوری

شنیدیم اما ندیدیم

میگفتن قدیما اگر یه مرد سبیلی از یه کوچه رد میشد

دیگه دختری که از اون کوچه گذر میکرد آرامش و امنیت را احساس میکرد

چون یه مرد داره توی اون کوچه راه میره


الان کافیه که یه مرد سبیلی یا یه بدنساز یا یه کسی که ورزش باستانی میره

از توی یه خیابان رد بشه

همه دخترا فرار میکنن


این را خانم واران از زبان یکی از اقوان تعریف کردن که ::


امروز تو خیابون یه مرد خوش هیکل و ورزشکار ( از اونا که میرن بدنسازی و کلی بازو دارند ) 
رو دیده که از ماشینش پیاده شده و در صندوق عقب رو باز کرده و یک جعبه چوبی رو در فضای باز خیابون رها کرده .
بعدش کاشف بعمل اومده که
 سه تا موش بزرگ رو تو فضای باز، به حال خودشون رها کرده! 
اونوقت چرا ؟
ایشون در جواب این چرا گفتند 
راستشو بخواهی این موش ها رو تو خونمون گرفتیم
خانمم بهم گفت که بکشمش! منم گفتم باشه!  
ولی دلم نیومد بیایم این سه تا موش بزرگ رو بکشم ! 
برای همین اومدم تو این فضای باز آزادشون کنم!

ببین چه مرد ناز  و احساساتی ای ...

پ . ن :  "" ای مردان همت کنید تا دوباره مرد باشید
                که زن ها با دیدن هر کدام از شما امنیت را احساس کنند
                  نه اینکه منتظر باشن یه متلک دیگه بشنون "
لا نتوری

این خاطره را سمیرا خانم ارسال کردن

با اجازه میذارمش وبلاگ


دوتا از پسرخاله هام زمان مجردیشون ضربه مغزی شدن.

اولی تو تصادف بعد از اون اوضاعش داغون بود و تا یه مدت گیج بود

یهو پامیشد میزد باباش بلندش میکرد میگفت از جلوووووو نظام!گروهبان خبرررررر دار

بعد رژه میرفت به چپپپپپ چپ


***********

همون پسر خاله ام

الان خودش بابای دوتا بچه است

اون یکی گوشیش زنگ خورده بود از خواب پریده بود پامیشه گوشیشو جواب بده

سرش گیج میره و میخوره به میز تلویزیون ...

بعد که به هوش اومد تا2/3روز گیج میزد

بابام بهش گفته بود اسمت چیه؟؟گفته بود ساندویچ:))))

هنوز که هنوزه ازدواج کرده بچه داره ولی گاهی بهش میگیم ساندویچ.

لا نتوری


این خاطره را علی اسفندیاری عزیز فرستادن


چند سال پیش یکی از دوستای من با موتور زمین خورد

سر و ساق پا و لگنش شکست

اصلا یه وضعی

  رفتیم عیادتش دیدیم تو دنیای خودش داره ماشین بازی میکنه

قااان قااااان قان قااااااااااننننن

                 ازون موقع بهش میگیم ممد قان قان



پ . ن : با اجازه از حالا هر مخاطبی خاطره جالبی تعریف کرد

با نام و آدرس خودش میذارمش توی وبلاگ

علی اقا با اجازه...



لا نتوری