لانتوری

بیچاره گمان می کرد آدم مهمی شده است

لانتوری

بیچاره گمان می کرد آدم مهمی شده است

خاطرات شخصی آیا کپی برداری داره ؟؟؟
...


طبقه بندی موضوعی

بایگانی

آخرین نظرات

۹۲ مطلب با موضوع «خاطره ها» ثبت شده است

روی تابلو اعلانات دانشگاه یکی نوشته بود


به یک هم خانه ای مرد نیازمندیم , ترجیحا خانم باشه

0ــــــــــــ0

زیرش هم شماره موبایل نوشته بود


البته روز بعد که رفتم دیگه نبود

بنظرتون پیدا کرد ؟

لا نتوری

یه همکلاسی داشتم به نام محمد رضا

عادت کرده بود هر چی میشد میگفت : فحش بدم ؟

مثلا میگفتم من رفتم فلان ..

میگفت فحش بدم اگر دورغ بگی

فلان کار را کردم....فحش بدم اگر نکرده باشی

این ...فحش بدم

اون ... فحش بدم

بوووق ... فحش بدم

سلام... فحش بدم

خلاصه

....

معلم ریاضی پای تخته یه مسئله نوشت و گفت بیا حلش کن

امد و حل کرد


معلم : اشتباه ِ

محمد : نه آقا درسته


معلم : پسرم اشتباهه

محمد : آقا درسته... شما دوباره نگاه کن


معلم : اشتباهههههههه

محمد : فحش بدم ؟؟


0ــــــــــــــــ0


یعنی بگم همه زدن زیر خنده

جوری که معلم با خنده گفت اصلا نخاستم حل کنی ..برو بشین

:))

پ . ن : " عنوان مال یه پست دیگه بود... نمیدونم چرا امده اینجا"

پ . ن : " امروز .. سومین به روز رسانی "

لا نتوری

رفتم داروخانه میگم : یه قرص ِ درد سر میخام

0ــــــــــ 0

زده زیر خنده

میگه : برای کی میخای دردسر درست کنی ؟؟؟


استامینوفن میخای یا ژلوفن ... :))



پ . ن : " نه محض شوخی و نه محض لوس بازی و خودخواهی

               یه حسی این روزا بهم میگه ..عمر این وبلاگ طولانی نیست"

0ــــــــ0


پ . ن : " دوستان درست متوجه نشدن .. منظورم حذف نبود... منظورم یه چیزی مثل انهدام که در بلاگفا رخ داد "

لا نتوری

رفیق ما رفته بود حجامت

اگر نمیدونید حجامت چیه اینجا را بخونید

اگر اون باز نشد ... اینجا کلیک کنید


اونم باز نشد ؟؟

oــــO

دیگه میتونید از توی گوگل پیداش کنید :))

*ـــــــ*


خلاصه...

رفته بود حجامت

ظرف خون اولی را که ازش گرفته بودن ... بیهوش میشه


میگفت : وقتی به هوش آمدم همه بالای سرم بودن

همه رنگ پریده... :))

دو تا کیسه خون بهش تزریق کردن


0ـــــــــــــ0


دکتر گفته : تو که کم خونی داری بووووووووق که میایی حجامت

یکبار دیگه اینجا ببینمت خودم به شخصه بووووووووق


:))

لا نتوری

دوران سربازی

شب ها که نگهبان میشی

اگر کسی بیاد سمتت باید ایست بدی و رمز شب را ازش بپرسی

...

شب نگهبان بودم " دوران آموزشی"

فرمانده پادگان آمد


گفتم : ایست

گفت : پسرم باید داد بزنی...بلند بگو ایست


گفتم : ایســــــــــت

گفت : بلندتر... دااااد بزن ..بلنـــــــد


گفتم : ایســــــــــــــــت

سری به علامت تاسف تکان داد و گفت

این ایست به درد عمه ات میخوره و رفت

oــــO

عمه مرا ببخش

-ــــــ-


پ .ن : "امروز ... چهارمین به روز رسانی"


لا نتوری

اوایلی که خط مترو در تهران شروع به کار کرده بود

من و جواد رفته بودیم تهران

مترو آمد و توقف کرد ... همه ریختن و به زود سوار میشدن

ما سوار نشدیم

...

مترو که حرکت کرد یهو جواد خل بازیش گل کرد

مترو در حال حرکت

جواد همراه مترو میدوید و میزد به درب مترو

میگفت :  باز کن من سوار نشدم

باز کن.... آقااااای راننده من جا موندم


باباا..باباااااااااااا... من جا موندم

من گم شدم .... بابااااااااااا

0ــــــــــــــ0


من که کلا از اونجا متواری شدم

ملت هم که فقط نگاش میکردن و میخندیدن :))


بعدا گفتم : جواد این چه کاری بود ؟

میگه : بیخیال ... کسی که ما را نمیشناسه

Oــــــo


آیا جواد چند سال داشت ؟

از من بزرگتره ؟؟؟

چند سال؟

*ــــــــ*

لا نتوری

آقاهه بنظرم منتظر کسی باشه

نیم ساعت جلوی مغازه راه میره و به من نگاه میکنه

منم میخش شدم و نگاه میکنم

...

عصبانی آمده داخل و میگه : چیه اینقدر نگاه میکنی ؟

میگم : از کجا فهمیدی نگات میکنم ؟


میگه : کور که نیستم ... دارم میبینم

میگم : خب پس توهم داری نگاه میکنی دیگه

0ـــــــــ0


هیچی دیگه اخم کرد و رفت :)))

خدارو شکر که رفت

اگر دعوا میشد یقیننا کتک میخوردم :)))

*ــــــ^


پ . ن : " امروز ...ششمین به روز رسانی "

لا نتوری

چند روز پیش...

خانمی آمد یه وسیله ای بخره

میگه : ببخش اول به آقام زنگ بزنم ببینم اجازه میده کارت بکشم

"کارت پولی"

میگم : همه جا آقایون اجازه میگیرن هان :))


میگه : ای بابا ... من از اون زنای بدبختم


زنگ زده به شوهرش :

سلام عزیزم ... اره .. فلان چیز را دیدم... اجازه هست کارت بکشم و بخرم ؟

چی ؟

پول توی حساب نیست ؟

چکار ؟؟؟ خب ؟؟  همه شونو ؟


تو بیجا کردی

بووووووووووق

غلط کردی عوضی " با حالت فریاد "

Oـــــo

 قطع کرد...

و رفت ...


بابا یه خدا حافظی میکردی هان ....


پ . ن : " امروز ... چهارمین به روز رسانی "

لا نتوری

یه نمایشگاه تهران زده بودن

کارخانه دارها و شرکت های وارد کننده

بعد اینا... برای مردم عادی شکلات میذاشتن

اگر کسی صاحب نمایندگی یا پولدار باشه براش هدایای خاص

که زیر میزشون گذاشته بودن.. میدادن

" اینو چطوری فهمیدم ؟؟؟ در ادامه ..... "

...


رفتم نمایشگاه

خانمه گفت : از کدوم شهرستانی ؟

گفتم : فلان شهر


گفت : کدوم خیابان ؟

گفتم : فلان نمایندگی توی خیابان ِ ...... " حرفم هنوز تموم نشده بود"


گفت : خیلی خوش آمدین.. بفرما .. بفرما

رو به رئیسشون ... آقای فلانی ایشون صاحب نمایندگی فلان شهر هستن

0ــــــــ0

" حالا من میخاستنم بگم مغازم روبروی فلان نمایندگیه"


آقا برای ما نسکافه ریختن

قهوه ریختن.... نامردا شکلات خارجی مخصوص داشتن که تعارف کردن

خلاصه .... ^ـــــــ^

خیلی تحویل گرفتن

Oـــــo

با اصرار و تعارف رفتم روی صندلی نشستم و

چند نفر هر برام از محصولاتشون توضیح میدادن

*ــــــ*


از زیر میز یه هدیه کادو پیچ بهم دادن و کلی قربون صدقه من رفتن

0ـــــــــــ0


خدایا از این جا به بعد تو ببخش.....

...

خیلی خوش گذشت و من هر غرفه رفتم گفتم : فلان نمایندگی ام

0ـــــــــ0


فقط بگم : چند تا ساعت و تیشرت و یکی هم  خدا خیرش بده یه تبلت بهم داد

oـــــــO


پ . ن : " البته این موضوع برمیگرده به چند سال پیش"


پ . ن : " امروز ... سومین به روز رسانی "


لا نتوری

دستفروش آمده توی مغازه


* : آقا عطر. ادکلن . اسپره.... میخای ؟

+ : نه ممنون


* : حالانگاه کن شادی خواستی...

+ : نه ممنونم


* : قیمت خوب میدم... حالا یه نگاه بکن... بابت نگاه کردن که پول نمیگیرم

+ : نمیخام آقا.... " اصرار و اصرار ... من نگاه کردم"


* : میخای ؟ ارزون میدم هان

+ : نه ممنون


* : حالا یه پیف بزن .. نترس پول نمیگیریم

+ : نه نمیخام آقااااااا.. نزن... نزن   " با اصرار چند تا پیف زده به لباسم "


* : دیدی خوش بو است ... چند تا میخای ؟

+ : آقا نمیخام ... چه گیری افتادیم...


* : نمیخای چرا وقت منو میگیری ؟ ادکلن هم زدی...

+ : جااااااااان 0ــــــ0   ...

من گفتم بزنی ؟؟؟ نه من گفتم ؟؟


* : قیافت یه جوری بود فکر کردم میخای بخری

+ : Oــــــo  قیافه من چه جوریه آیا ؟؟؟


هیچی دیگه با ناز و منت رفت ...

لا نتوری